تبلیغات

با تو بودن از برایم آرزوست

عاشق تنها - شعر عاشورایی
عاشق تنها
نفسم می گیرد در هوایی كه نفس های تو نیست ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط عاشق تنها | نظرات ()



نقاش اسب را كه زمینگیر می كشد

یا چهره ی عموی مرا پیر می كشد 

بی آب، مشك را و علم را بدون دست

یا چشم را حوالی یك تیر می كشد 

از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر

كفتار را به سینه ی یك شیر می كشد 

موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟

احساس می كنم كمرم تیر می كشد... 

باید كه خون گریست زمین ناله می كند

یك دشت را برای تو پُر لاله می كند 

پیشانی ات نگاه مرا خیره می كند

آبی آسمان مرا تیره می كند 

با مشك روی دوش به ما فكر می كنی

با دست و سر به دین خدا فكر می كنی

یا فكر می كنی كه حسین است و بعد از آن

تنها، علی میان حنین است  و بعد از آن 

این شام آخر است و صلیب است و بعد از آن

صد خنجر است و حنجر سیب است و بعد از آن 

باید كه خون گریست زمین ناله می كند

یك دشت را برای تو پُر لاله می كند 

رفتی عمو كه خیمه ی مان بی عمود شد

رفتی قیام عمه، عمو جان، قعود شد 

دشمن چه كرد بعد تو، خط و نشان كشید

رفتی عمو كه گونه ی خیسم كبود شد 

مردی كه ترس نام تو را داشت، بعد تو

مردی كه گوشواره ی ما را ربود شد 

در قلب خسته خون تو جریان گرفته است

آغاز قصه رنگ ز پایان گرفته است 

باید كه خون گریست زمین ناله می كند

یك دشت را برای تو پُر لاله كی كند